![]() |
![]() |
|
| فلسفه سیاست فیلم شعر |
|
خسته ام مثل در آغوش کسی جا نشدن(1) می خاهم از خاک بنویسم از ایران از خاکی که تا دیروز برایم مقدس بود تا دیروز، خاکی که وطن نام داشت برایم و از امروز بی وطنم...بی وطن اما دیروز چه گذشت بر من بی خانمان؟ تا دیروز از پل هوایی رد می شدم ،تا دیروز آشغالهایم را در سطل زباله می ریختم ، می ایستادم تا چراغ راهنمایی عبور پیاده را نشان دهد، صف را رعایت می کردم اما امروز دیگر ایران وطنم نیست. من اعتراف می کنم از پل هوایی بیزارم از سطل های زباله لب هایت را می بوسم و کنار می گذارم قفس جای خوبی برای پریدن نیست..(2)
دیروز در پارک ملت عناصر دولت حرف هایم را نشنیده گرفتند، به جرم بودن در آغوش همسرم به کلانتری رفتم ، یک نگبان بدون درجه ، وقتی مواد قانون مدنی و اساسی را برای متمم کردنش برای رفتار اشتباهش می آوردم به من جلوی جمع گفت که تو بی خود می کنی حرف می زنی ومن فهمیدم هیچ ام در کشوری که سطل زباله اش برایم محترم بود...در آغوش همسرت گناه است در روز شهادت امام صادق این اتهام من بود... ومن چه ابلهانه از حق می گفتم برای آنان که تنها در لباس حقند. تمام ماده هایی که بلد بودم بغض شد در گلویم و تف شد به نقشه ایران! اما داستان عوض شد وقتی به پایشان افتادیم برای رهایی ومن اعتراف می کنم هرگز خودم را نخواهم بخشید!!! و قیمت آزادی چه گران است! عده ای شیفته قدرت از موضع به ظاهر حق خود پایین آمدند با التماس ومن اعتراف می کنم هرگز خودم را نخواهم بخشید!!! اینجا ایران و من دیروز تمام ولی عصر را گریه کردم در مملکت ولی عصر دیروز پدری برای نان با دو پای شکسته التماس می کرد دیروز یک دانشجو به دلیل فعایت پدرش در ستاد... با معدل 16 بدون کنکور راهی ارشد شد دیروز... به قول کسی ((وقتی قواعد بازی را نمی دانی پس خفه شو و بازی کن)) (۳)
ومن امروز مثل کودکی درمانده از مام وطن جدا شدم تنها به جرم ملامسه
۱- سید مهدی موسوی ۲- شعری از خودم ۳- مصطفی مستور
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 14:31 توسط الهام رئیسی فرادنبه |
|
|
سلام
خواستم ننویسم نشد از گیتهای بازرسی از آدمهای بازرس از بازرسی... خواستم نباشم در این روزهای سرد اما مجبورم به بودن اینجا تهران
کتاب این بار قرآن.................................................................................................... |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 13:58 توسط الهام رئیسی فرادنبه |
|
|
سلام دارم وارد مرحله جديدي از زندگي ميشم كه با تعهد همراهه، نمي دونم چرا دارم اينا رو مي نويسم ، تصميم داشتم وبلاگ قرن بيست رو ببندم و اتمام خطيب بودن خودم رو اعلام كنم ديگه متن فلسفي براي خوندن پيدا نمي كردم (فك نكنيد علامه دهرم نه ديگه هيچ متني به دلم نمي نشست از متن نبود اشكال از من بود ) خواستم تموم كنم اما مسيج يكي از دوستام نذاشت: هيچ كس تنها نيست ... ربط شو به بي ربطي دنيا و آدماش ببخشيد اما حوصله نوشتن هم ديگه ندارم برا همين فقط كتاب معرفي ميكنم كتابايي كه خوندم...(البته بعيد نمي دونم گاهي خطابه هم ننويسم آخه ناسلامتي سه ترم مدافع خطيب و خطابه بودم تو كلاساي فلسفه سياسي و هيچ دادگاهي نمي تونه منو مجبور به برگشت از خطيب بودنم بكنه ...) از دوستاي عزيزي كه علاقه دارن كتاب معرفي كنن دعوت ميكنم به وبلاگم بيان و با اعلام آمادگي از نويسندگان وبلاگ بشن تا با هم يه وبلاگ بزرگ مرجع معرفي كتاب داشته باشيم. اولين كتاب جادوي گفتار نوشته دكتر محمد جواد غلامرضا كاشي براي آنان كه مي خوهند بدانند ۸ سال اصلاحات چطور اتفاق افتاد...
عكس كتاب نبود عكس دكتر كاشي رو گذاشتم منتظرم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 21:39 توسط الهام رئیسی فرادنبه |
|
|
سلام حال همه ما خوب است اما تو باور مكن...
دارم به راي دادن فكر ميكنم كه ما از بچگي وقتي مي خواهيم مبصر يا نماينده كلاس انتخاب كنيم ياد مي گيريم، اين كه اگر يكي سوگلي معلم يا خانم ناظم باشد راي ما هيچ است، ما از بچگي همزمان با الفبا دموكراسي ياد مي گيريم! دارم به برنامه هاي اين چند وقت صدا و سيما فكر ميكنم: اول مستند حباب رنگي بعد مستند انقلاب مخملي بعد پخش اعترافات سران اختشاشات اخير،ماه رمضان،انتصاب لاريجاني، سخنان رفسنجاني، بعد همه سخنان مراجع معزز تقليد كه قبل هر سريال از دروغ و تهمت و بي نظمي حرف ميزنند از شايعه و انها را تقبيح كرده از وعده جنت الهي سخن مي رانند. كاش تلوزيون خونه مال من بود تا... بي خيال...اين نيز بگذرد... يه داستان مي زارم كه به تهمت گمراه كردن بچه ها چاپ نشد يه سنگ سياه ديروز نذري پزون بود خونه بي بي جون،مامانم هي آشو به هم مي زد و زير لب يه چيزي مي گفت ، دادن آش ببرم برا همسايه بقلي اما وقتي گنجشكاي رگرسنه رو ديدم دلم سوخت آشو ريختم رو زمينو دروغي گفتم خوردم زمين ولي امان از دس مريم همه چيو ديده بود و راسشو گفته بود،بي بي هم هي غر ميزد :بچه خير نبيني الهي سنگ بشي آدم آش نذري رو كه نمي ريزه زمين ..گناهه... امروز يه نفر اومد در خونه داد ميزد:آقا هيبت ... حاج هيبت بيا بيرون ...اين چك و سفته هارو مي خايي چي كار كني... مرد حسابي بيا يه جوابي بده ، من ديدم كه بابا هيبتم ديگه ته كشيده مثل موش توب انباري قايم شده... زدم بيرون رفتم تا سقاخونه ...مي خواستم شمع روشن كنم اما به خودم گفتم:نه بيچاره شمعا چه گناهي كردن كه بسوزن تا تاريكي دعاي ما به نور استجابت برسه. برگشتم آمبولانس در خونه وايساده بود،همه همسايه ها بودن ،مامانم گريه زاري مي كرد،سرم گيج رفتفمريم اومد دسمو گرفت و گف:علي هيچي نشده بابات يه كم حالش بد شده...دس مريو پس زدم واز ديوار گرفتم و بلند شدم بهش گفتم ئيادته رفتي به بي بي گفتي حالا بي بي نفرينش گرفته ببين چطو زندگمون سنگ شده... حالا ده ساله بابا گوشه خونه س عين سنگ شده منم عين سنگ شدم...مامان هيآش مي پزه و زير لب يه چيزي ميگه ،مريم شمع روشن ميكنه...دو روزه گربه كوچولوي همسايه رو نديدم ،يه سنگ سياه هم افتاده بقل درخت تو حياط،تا حالا نديده بودمش به گمانم گربه ي كوچولو با گنجشكا رفيق شده خدا هم سنگش كرده. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 13:5 توسط الهام رئیسی فرادنبه |
|
|
سلام
خیلی وقته پیرامون مفهوم خدا و یگانگی و آفرینش می نویسم ومی خونم با راهنمایی یکی از اساتیدم شروع به پیاده کردن این دغدغه در قالب یک تحقیق دارمدوستان گلی که این پست رو می خونن اگر تمایل دارند یه جمله در تعریف خدا یا اتفاقی که باعث عوض شدن ديدشون نسبت به خدا شده تعاريعشون از خدا در هر مرحله در زندگي رو با درج سن جنس تحصيلات نام(البته نام رو اگه خواستين) در قسمت كامنت ها بذارين ممنون مي شم كمكم كنيد يا علي |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 12:9 توسط الهام رئیسی فرادنبه |
|
|
امروز ۲۳ خرداد ۸۸ تا حالا چند بار از خواب پریده ام رادیو را روشن کرده ام خبری نیست... ساعت ۸.۴۵ دارم دق می کنم چرا اخبار ساعت نه شروع نمی شود از ته دل آرزو می کنم کاش یک سال از چهار سال عمر دانشجویی به هدر رفته ام را در دوران اصلاحات باشم اما نه هفده میلیون رای برای دهقان فداکار مملکت که تو اصلا نباید گمان کنی چوپان دروغگوست... ساعت۲۱شب قبل از انتخابات مادرم زنگ می زند هنوز رای نداده است می گوید دایی جان ناپلئونت ببخشید دایی جان راستی ات به خانه آمده و می گوید اگر به موسوی رای بدهی و به آقای ... رای ندهی در قیامت مسئولی و باید جوابگو باشی ... داغ می کنم سر مادرم داد می کشم و می گوییم خودم جواب همه ی شما را می دهم ..چشمانم پر از اشک می شود این همان دایی لیسانسه علم و صنعتی معتقد به آزا دی بیان بود که الان به زور قیامت رای جمع میکند ساعت ...نمیدانم...۲۳خرداد ...الان هم قیامت است و در جهنمی واقعی به سر می بری...دایی ات درست گفته الهام!!!
فردا پس فردا دارم به عمر دانشجویی از دست رفته ام فکر میکنم گوشه خانه برای بچه ام لالایی می خوانم الان سالهاست که دیگر رای نداده ام... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 11:37 توسط الهام رئیسی فرادنبه |
|
|
یک روز صبح نه چرا از اول دروغ بگویی ساعت 8 شب یک دفعه می بینی باید یک متن شورنگیز سیاسی بنویسی ورقهای جزوه بسیار با مفهوم ترم قبلت را بر میداری و شروع می کنی :
یاد خاطراتت می افتی بهتر می دانی از آنها شروع کنی , چند روز پیش بچه ی دایی ات به دنیا می آید یعنی به دنیا می آرندش جمجمه اش یک خراش کوچک بر می دارد که نمی دانی چرا شلوغش کرده اند و توی پرونده اش نوشته اند شکستگی جمجمه .یاد بیمارستان می افتی یک بیمارستان خصوصی با شبی خدا تومن نه؟! با قیمت ارزان !به خودت نهیب می زنی خدا مسلمان را که نه نامسلمان را گرفتار این بیمارستان ها...یادت می افتد در متن سیاسی ات نباید به هیچ نهادی اعم از دولتی و غیر دولتی توهین کنی و این که چقدر این بیمارهای ما بی فرهنگند...!!! میزنی بیرون می آیی می آیی دم دکه روزنامه فروشی تیترها را نگاه میکنی نا سلامتی یک سیاسی هستی اگر قلمت را قلم کنند اما زبانت را هم قلم می کنند...جایی نوشته انرژی هسته ای...هسته ای که در دهانت است در گلویت گیر میکند.دم در شیرینی فروشی می زند به سرت که نیم کیلویی شیرینی بخری تا با چای کیسه ای در خوابگاه بخوری , قیمت ها را نگاه می کنی می روی تا بیسکوییت گرجی بخری هم سالم تر است,تازه چربی و کالری اش هم کمتر است! دم در پارک میرسی توی یک حلبی چند تا پسرک دست فروش آتش روشن کرده اند و یکی شان با ساز دهنی آهنگ غریبی می نوازد لعنت می فرستی بهشان که هی سد معبر می شوند و شهرداری بیاید جمعشان کند خوب بروند خانه به جای ساز دهنی گیتار بزنند و رپ بخوانند و پولدار شوند یا بروند روی رگ گردنشان دستمال ببندندتا مادر و خواهرشان جای نان دست فرشی آنها نان تن فروشی خود را بخورند!! می خندی بر می گردی خوابگاه بچه ها سر دیدن یانگوم(شاید هم مینجانگوم) و اخبار سراسری باز دعوا راه انداخته اند , روی تخت دراز می کشی جزوه های نیمه تمامت را می گذاری زیر بالشت تا توی مغزت برود وقتی می خوابی!! صبح شنبه می رسی دانشگاه روی فن می نشینی امتحان نخوانده ات را مرور می کنی به سرت می زند غیبت کنی , می روی سایت تا مطلبت را توی وبلاگ بدهی کامپیوترهای پر سرعت دانشگاه را می بینی که کسی پشتشان نیست دلت نمی آید عرصه را به جوانتر ها می دهی, می آیی به حیاط بوی تند سیگار بچه های سیاسی که به دماغت می خورد مست می شوی آب انار را تا ته میکشی ...میکشی بالا هوای تمیز شهر را...و هی دی اکسید پس می دهی , لعنت می فرستی به خودت که چقدرهوا را آلوده می کنی ,به استاد سلام می دهی استاد که انگار از آلودگی هوا آلزایمر گرفته است تو را نمی شناسد و رد می شود , متن سیاسی ات را که می خواستی بنویسی بغض می شود در گلویت,هوای سرد آزارت می دهد می روی توی سالن به خودت می گویی کاش به جای فن و شوفاژ سیستم بادگیرهای یزد را داشتی تا هوا همیشه برایت معتدل بود,بعد فحش می دهی به خودت که دزداین سیستم را اماراتی ها به نام خودثبت کرده اند,بچه می خواهی ایده دزدی کنی,روی برد پوستر شب شعری را برای مولانا می بینی باز هم به ایرانی ها می گویی :آدم دزدها ,ایده دزدها,نخبه دزد ها ...آخر چند سال پیش بود که با مولانا ترکی حرف زدی و مولانا این شعر ترکی را توی دفتر خاطراتت نوشت و امضا هم پایش زد: حرف و گفت و صوت را بر هم زن تا که بی این هر سه با تو دم زنم یاد ابوالسید ابوالخیر می افتی که چقدر به شهروندان دبی می خورد, ابوعلی سینا هم که اصلا مال خود کویت است ... متن سیاسی ات بغض می شود در گلویت تف می کنی روی زمین و هی سوت می زنی و بلند بلند می خوانی: می پاشم از این دهان پر از شــرم به روی صورت دنیــــــا بگو که آمد و تـــــف کرد تمام هســـــــــتی خود را می روی تا مقبره ای مثل کوروش در پاساگارد برایت بسازند و رطوبت سنجی هم برایت نصب نکنند ...می روی تا در رطوبت بی خبری این جماعت از هم بپاشی. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 23:37 توسط الهام رئیسی فرادنبه |
|
|
روزهای تلخی در پیش است همان طور که گذشت
یک سوال اشکال کار ما آدمها در شناخت خدا چیست؟ اصلا چه لزومی دارد شناخت او؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 14:45 توسط الهام رئیسی فرادنبه |
|
|
ارنست بلوخ , مولتمان ,متز
تا چندی پیش به نقش ابزار گونه دین مثل بلوخ اعتقاد و ایمان داشتم ,اما اکنون بیشتربه این اعتقاد پیدا کرده ام که دین تنها راه تغییر وضع موجود است, تنها چیزی که از مجرای آن میتوان حکومت را نقد کرد دین است به خصوص در جوامعی که دین در مسند حکومت برای خود جایی دارد یا در اصل خود حکومت است .این دید را زمانی پیدا کردم که که دیدم در کشور من آگاهی سیاسی نه از طریق روزنامه ,کتاب ,نخبگان,...بلکه از طریق دین منتقل می شود وقتی در شهر من هنوز مردان شهر برای انجام کاری ,تایید صلاحیتی,اعتراضی و....گوش به فتوای مراجع دارند, وقتی شکل دهنده افکار عمومی در کشور ما هنوز علمای دینی اند(که البته به دلیل ساخت جامعه ما چندان هم بد نیست البته به شرط انتقال درست افکار ) اما در رابطه با خدای در جریان جامعه ما : اما آنچه در جامعه ما رواج دارد نه خدای وعده است نه خدای تجلی بلکه خدای ترس است اکنون زمان آن رسیده تا ما خدای ترس را از جامعه خود برانیم .خدای ما نه روبه روی ما بوده است نه بالای سر ما نه خدای خاطره و نه پشت سر ما خدا تمام ما بوده امیر و سرور ما بوده, مشکل ما در تفسیر خدا بوده است , ما در شکل دادن به خدا انسان را فراموش کرده ایم ... کاش الهیات سیاسی مولتمان قابل تجربه در جامعه ما بود... سارتر: نقدی به سارترندارم وجمله اش را بسیار دوست دارم:"نیستی هست,هستی نیست,آنچه که نیست بیشتر از آنچه که هست, هستی دارد ."
هانا آرنت : دوستش دارم چون حس کردم نیم نگاهی خطیبانه دارد. سیاست آرنت چون منعطف بیبن گفت وگو است و جنگ وخشونت و جدال برای من شیرین است . باید بیشتر درمورد او بخوانم شاید از مریدان مکتب وی شدم.
نمیدانم چرا اینگونه پراکنده می نویسم ذهنم اصلا تمرکز ندارد تمام این سه ترم(سه ترم از پنج ترمی که در آن فلسفه سیاسی را به طور عالی تجربه کردم) مثل یک فیلم که از روبرویم میگذرد ... (ربطش را به بی ربطی دنیا و آدمهایش ببخشید...) بر خلاف بسیاری ا ز دوستانم که کلاس های فلسفه سیاسی را خسته کننده می دانستند تمام این سه ترم را به امید این که هنوز درس های فلسفی دارم برای خودم زندگی می کردم اما وقتی چارت این ترم را دیدم آرزو کردم کاش می شد دوباره قرن بیست را بگذرانم (البته راه حلی هم هست که در ورقه ام چیزی ننویسم ...).
اما فیلم این بار:
مارمولک دلم میخواهد شما ربطش را با نوشته امروز بیابید دلیلش را حتما برای من بنویسید منتظر نظرهای شما هستم , این آخرین باری بود که به بهانه ی درس در این وبلاگ پست می گذاشتم اگر این وبلاگ را ادامه می دهم ( که حتما ادامه می دهم) تنها برای علاقه ی بی اندازه خودم به اندیشه سیاسی و فلسفه است ...
(البته از این پرانتز در پرانتز شدن متنم هم معذرت می خواهم) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 10:5 توسط الهام رئیسی فرادنبه |
|
|
من میپذیرم که عقل در تعریف دکارت عقل نحیفی است.عقل که جای خود را دارد تعریف عالم بدون هنر شعر و عاطفه جنبه حسی تعریف را ناقص می گذارد. اما عقل هگلی هم خالی از اشکال نیست ۱- به نظر من سوژه مستقل از عالم خرد دارد اما این خرد تنها جنبه ی جمعی و عرفی ندارد.که البته این دو جنبه فردی و جمعی را باید از هم جدا کرد. ۲-خرد همیشه با فاصله گرفتن تحقق نمی یابد بلکه گاه در همگام شدن و عمیق شدن در عالم معنا می یابد. اما
فیلم این بار مرد هزار چهره انسان تک ساحتی مارکوزه را قبول ندارم اما انسان دو ساحتی مرا به یاد این فیلم انداخت البته انسان دو ساحتی در دو جهت جدا و فارق از هم تعریف می شد که این اشکال این تعریف بود اما در این فیلم مهران مدیری انسانی بود که در عین این که در ساحت مناسبات بود با طنازی خاص وضع موجود را نقد می کرد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم دی 1387ساعت 13:32 توسط الهام رئیسی فرادنبه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
این وبلاگ مشق عشق است و دست نوشته های یک دانشجو از کلاس پر شور یک استاد...
و خاطرات سوخته یک خطیب از دانایی باشد که مقبول افتد... |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 |
| نویسندگان |
|
الهام رئیسی فرادنبه علیرضا |
| پیوندها |
|
وبلاگ ادبي خودم استاد كاشي سيد مهدي موسوي شهروند جهان باشم احمد شاملو دیاپازون |
|
RSS
|